#بلو_پارت_200
چشماموباز کردم سقف بالا سرم بود، سقف سفید، حس می کنم حالتم عوض شده، دستمو آوردم بالا، روی دستم پر از جای کبودی بود، یکه خورده دستمو برگردوندم، چشمام تار می دید...
بویِ سیگار میومد ... دست دیگه امو بالا آوردم، روی اون یکی دستمم همینطور پر از جای کبودی بود، بالای آرنجمم جای کش بود، کشِ چی؟!ذهنم نمی تونست تحلیل کنه، دهنم خشک بود، سرم گیج می رفت، سعی کردم از جا بلند بشم ولی تنم ضعف داشت، به زور خودمو بلند کردم، جفت آرنجامو از پشتم جک زدم امّا در می رفت می خوردم رو تخت! چمه؟!چشمامو بستم یه چیزایی میومد تو ذهنم یه حرفایی یه صحنه هایی نمی تونستم تشخیص بدم اینا افکارمند، تجربه امند یا خاطراتمند یا شاید یه فیلم که قبلا دیدمه! پامو تا تکون دادم، از درد لگن و کمرم بی هوا ناله ی بلندی سر دادم، پام شکسته؟!!!
چشمامو باز کردم به زور از جام بلند شدم، اتاق دور سرم می گشت. فضا به شدت گرم بود، هوا گرگ و میش بود، انگار دم دمای غروبه، آفتاب به شکل غم انگیزی تو فضای اتاق افتاده بود، بدنم ضعف می رفت... کلافه بودم، از کلافگی گریه ام گرفته بود، حالم خیلی بد بود، نمی تونستم فکرمو روی چیزی تمرکز کنم.
تازه نگام به خودم افتاد، تنم چیزی نیست، تنم پراز زخم و کبودیِ، چی شده؟!!!چه اتفاقی افتاد؟!نمی تونم حتی به وضعم فکر کنم، دوباره رو تخت افتادم... به خودم نهیب زدم، فکر کن نمی تونستم... انگار درگیر جنگی در درونم هستم که از خودم شکست خوردم... صدای خنده های مردا توی گوشم بود، صدای خودمو می شنیدم ولی بم، صدای گریه هام... امّا نمی تونستم به راحتی به یاد بیارم... چشمامو باز کردم، شبیه آدمیم که چهل و دو درجه تب داره، بدنم مختل شده یه پنکه سقفی به سقف آویزون بود، نمی دونم چقدر طول کشید تا از خیرگی به اون در بیام...
ته سرم یه سری افکار می خواستن به مغزم بیان ولی نمی تونستن، به زور باز از حالت خوابیده بلند شدم، تنم می لرزید، عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود...لبم به دندونم می چسبید...
چشمامو به زور باز نگه داشتم به دور و برم نگاه کرد.یه اتاق خوابه ولی فقط توش یه تخت دو نفره است.
به پایین تخت نگاه کردم پر جعبه های مستطیل شکل که عکسای مختلف روشِ، رو بعضیاشم عکس یه خروسِ کارتونیِ... حروفِ لاتین روشو می دیدم ولی نمی تونستم بخونم چشمم رویِ حرف «ایکس» روی جعبه قفل کرده بود، روی زمین پر از پلاستیک های بادکنکی شکل بود ، هرچی فکر می کردم چیه نمی تونستم بفهمم، چقدر شیشه مشروب، چقدر ته سیگار، جعبه های پیتزا، سرنگ های خالی شده، زر ورق های کوچیک، شبیه آشغال دونی بود!
بوی نامطبوعی تو فضا پیچیده بود، لرزم کرده بودم، تو گرمای اتاق لرز کرده بودم، دست انداختم روی تخت، ملافه بود، رو تختی بود یا پتو نمی دونم دور خودم گرفتم...صدا کردم:
-کسی هست؟
«آروم صدا کردم، صدام می لرزید، بی جون بود با یه لحن و گویش خاص! چقدر برام ناآشنا بود دوباره صدا کردم:»
-آی کسی هست؟ من تنم درد می کنه، حالم بده...
صدام می پیچید از جا بلند شدم، زانوهام خم می شد، در و دیوار و گرفتم به دم در اتاق رفتم، خونه تاریک و خالی از وسایل بود! صدای گربه میومد، از گربه می ترسیدم امّا حال نداشتم ازش بترسم! جلوی در اتاق وا رفتم سُر خوردم نمی دونم ولی خوردم زمین... نالیدم:
-آآآی، آآآی دستم! آآآی... واای خدا...
romangram.com | @romangram_com