#بلو_پارت_199
-بهروز اینطوری بلندش نکن دیگه بابا،آب و روغن قاطی کرد.
«بهروز منو گذاشت زمین با مشت زدم تو پهلوش با یه اخم کمرنگ به پهلوش بعد به من نگاه کرد و گفت:» انگار دلت میخواد بلندت کنم؟
-به من دست بزنی میزنم تو چپتا!
سینا از پشت سرمون زد زیر خنده دست زد و گفت:
-به تفاوت جثه هاتونم نگاه نمیکنه.
«بهروز آروم هلم داد و گفت:»راه بیوفت.
از در جلویی نبرد، از در پشتی برد تا رسیدم تو کوچه شروع کردم به جیغ زدن، بهروز، دهنمو گرفت فیتیله پیچم کرد و مچاله شده انداخت تو صندوق عقب!!!! ترس از فضای بسته و تاریک داشت قلبمو می ایستوند، فکر اینکه یه دقیقه دیگه چه اتفاقی میخواد بیوفته از اینم بدتر بود، می زدم به در صندوق و جیغ میزدم و کمک میخواستم.
انگار تو قعر یه دره بودمُ هیچ کس صدامو نمیشنید، حس تهوع داشتم، انگار حالم هرلحظه بد و بدتر میشد؛ ماشینم مدام تکون میخورد و انگار منو انداختن تو دستگاه سانتریفیوژ، پلاسمای خونم از خونم جدا شد! بالاخره یه جا ایستاد ، منتظر به تاریکی ماشین نگاه میکردم، صدای نفس خودمو میشنیدم، در صندوقُ باز کرد و گفت:
-جیغ بزنی میزنم تو دهنت پر خون بشه، مثل بچه ی آدم بیا پایین.
تا دهنمو باز کردم دستشو بلند کرد با وحشت به دست گنده و زمختش نگاه کردم، جلوی دهنمو گرفتم و گفت: -آهان! حالا دختر خوبی شدی
«آرنجمو گرفت از تو ماشین آورد بیرون،فکر کردم یه جای مشتی میریم!یه قصری یه خونه ی ویلایی! به خودم خرده گرفتم: تو الان واقعا میتونی به قصری که تصور میکردی پولدارا دارن، فکر کنی؟!!!! تورو دزدیده، خریده، نمیدونم اسمش چیه، دستت به هیچ جا بند نیست، گیریم الان یکی هم بفهمه، یارو پول دارِ دهن همه رو با پول می بنده؛ این حواسش پرت بشه یه جیغ بزنم حتما دو نفر میان میبینن که یکی داره منو بزور میبره، زنگ می زنند پلیس.
منو به سمت یه آسانسور برد، دو سه تا طبقه ی مجزا داشت که خونه ی نوسازی هم نبود. بالای پونزده بیست سال ساخت بود. از گوشه ی چشم به بهروز نگا کردم، تا اومد در خونه رو باز کنه، من نفسمو آروم بالا کشیدم و جیغم تا گلوم دراومد یه درد سنگین، سنگین، شدید تو گلوم حس کردم و انگار نفسم بریده شد!
و دیگه نفهمیدم... تنها یه اثری از یه سری خواب یا شاید رویا یا کابوس به صورت محدود و محو تو سرم جا مونده بود، تو آخرین لحظه هایی که حس میکردم باید بیدار بشم و نمی تونستم، اون رویا یا خواب ها رو دوره میکردم، چشمامو باز میکردم و باز با یه حال بدی بسته می شد، انگار چشمام برای من نیست، بدنم به شدت درد می کرد، یه ضعف و بی جونی حادی داشتم، انگار بدنم کِرِخ شده بود، به شدت سر درد داشتم، فکر می کنم این صحنه بیدار شدنم بارها تجربه کرده بودم، امٌآ... فکر می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید.
romangram.com | @romangram_com