#بلو_پارت_185
ارسلان-دِ تو نبودی که همسایه ها گه میخوردن واسه ما حرف دربیارن؛ بابات آدم کشت همه گفتن دمش گرم حقش بود بعد از سر تو ما شدیم سربه گریبان! سر بالا میاریم نچ نچ مردم میشنویم و پچ پچ زناشون.
باباجون-باز چیشده؟باز چیشده؟
صدای در اومد و ارسلان رو به طاهر گفت:
-نامردی پشت رضا دربیای.
-من به خاطر تو یه نفر هم شده میرم که شر من
«با بغض و چشمای پر اشک ادامه داد:» گردن تو نیفته.
مادرجون-ای واااای، خدا منو بکشه که شماها اینطوری به جون هم می افتید.
«باباجون با اخم گفت:» ارسلان برو خونه ات.
«ارسلان شاکی گفت:» چرا برم؟ به ولای علی مختونو بزنه بخواد بره تنها زندگی کنه...
رضا-سلام.
ارسلان با اخم آرنجشو از توی دست طاهر بیرون کشید و رفت روی صندلی میز کامپیوتر نشست.
باباجون-رضا؟ رضا چی میگه ارسلان؟
«صدای هول زده ی شراره اومد:» مادر....مادرجون....مادرجون....
romangram.com | @romangram_com