#بلو_پارت_178


-بیشعور.

«بالشتمو به سمتش پرت کردم و رضا محکم گفت:» بس کنید، بخوابید!

صبح با این حالت بیدار شدیم که من رو زمین بودم، رضا وسط بود و ارسلان هم به دیوار چسبیده بود، بدترین قسمت قضیه اینجا بود که من پاهام روی شکم رضا و سرم زیر تخت فلزی بود!!!!! تا چشمامو باز کردم و زیر اون تختو دیدم بلند جیغ زدم.

زیر تخت فنر و خاک و تار عنکبوت بود و سرم محکم به بالا تخت خورد. رضا و ارسلان بیدار شدن و ارسلان گفت:

-این چرا از اون ور خوابیده؟ تو خوابیدنتم مثل آدم نیست.

رضا کمکم کرد تا سرمو بیرون بیارم، سرم درد گرفته بود، رضا موهامو کنار زد و گفت:

-وایستا ببینم، نچ! چرا سرتو کوبیدی؟

بعد از خوردن صبحونه تو کله پاچه فروشی راهیِ خونه شدیم، نگران بودم شراره بیاد بگه چرا لباسات عوض شده، مادرجون دقت نداشت اما شراره....نه!

***

با رضا صحبت کرده بودم؛ میخواستم قبل از اینکه قضیه ی مامان و بابارو بفهمند از اون خونه برم. رضا اول مخالفت میکرد البته مخالفتش شبیه خودش بود، یعنی در سکوت تلخ باب بی جواب گذاشتن حرفای من! اما بعد از دو سه هفته قانع شد و قرار شد خودش یه جایی رو برام بگیره.

اما خوب میدونستم که رضا حتما به ارسلان هم میگه و ارسلان هم میخواد خط و نشون و شر و شروط بزاره. مجبور بودم از رضا کمک بخوام چون من پول زیاد نداشتم که خونه بگیرم و رضا باید کمکم میکرد. بیرون اومدن از خونه خودش یه پروسه بود اما اگر باباجون راضی میشد تموم بود؛ خودش جلوی همه وایمیستاد. پس باید از طریق باباجون وارد عمل میشدم.

طی هفته هایی که گذشته بود کلی موقعیت سبک و سنگین کرده بودم که به باباجون چطوری بگم که راضی بشه؛ اما فرصتی گیرم نمی اومد. تمام فرصت ها رو زن عمو شراره با مضمون شک کردن به عمو اسماعیل ازم گرفته بود. اون شب توی اتاقم بودم و داشتم روی تابلویی که مشغولش بودم کارمیکردم که گوشیم زنگ خورد. به صفحه ی گوشیم نگاه کردم، شماره ی آرایشگر بود.

-بله؟ سلام.آماده ای برای شروع پروژه ی عکاسی و تبلیغ؟

romangram.com | @romangram_com