#بلو_پارت_177


«رضا فقط ارسلانُ نگاه کرد و ارسلان زیرلب غرغر میکرد. رضا نفسی کشید و گفت:»

-بالشت منو ارسلانِ برو بخواب، نگران تمیز و کثیفش نباش.

ارسلان پوزخند بلندی زد و منو رضا با تعجب نگاش کردیم و ارسلان شاکی گفت:

-دیگه عمو اسماعیلم از من میخوان، شراره است میگه خبر نداری عموت کجاست؟

«رضا با اخم گفت:» مگه نرفته خونه؟

«ارسلان شونه ای بالا داد:» معلوم نیست چه گندی داره میزنه.

رفتم روی تخت اما چون شلوارم تنگ بود نمیتونستم راحت بشم و هی تکون میخوردم. انگار جونور توی پام افتاده بود و هی تخت قژقژ صدا میداد، رضا به تخت نگاه کرد و گفت:

-بزن براش که خبر نداری نگران نشه.

«ارسلان عاصی شده بلند شد نسست و گفت:» چته؟ کک تو تومونت افتاده؟

رضا-ارسلان؟

ارسلان-بابا صدای این قژقژ رو مخمه.

-شلوارم تنگه پام وول وول میزنه؛ گرممه دارم خفه میشم بابا.

«ارسلان شاکی گفت:» شلوار ممد بیارم بپوشی ولمون کنی؟

romangram.com | @romangram_com