#بلو_پارت_162
رضا-چند هفته است.
-چند هفته است؟!!! چطوری؟ مگه میشه؟
رضا-حبس عمو چون بالای پنج ساله قاضی میتونه حکم طلاق بده.
«با عصبانیت گفتم:» این وسط طلاق گرفته که چی؟ بره پی زندگیش؟
رضا-به مادرجون اینا حرفی نزن، حتی به ارسلان!
-مگه بابا نمیدونه طلاق گرفته؟ مثلا مادرجو.ن و ارسلان بفهمند به بابا نگن؟
رضا-اینو نمیگم.
-پس چی؟!!!!! مثلا رفته بود رضایت بگیره یا طلا......
رضا-مادرت از یارو حامله است.
با همون دهن باز نگاش کردم، دلم میخواست زمین دهن وا کنه و من توی زمین برم یا یهو نامرئی بشم....چقدر خوب میشد قبل شنیدن این حرفا یه جایی رو داشتم که بهش پناه ببرم، رفته حامله هم شده؟!!!! آخه به تو چی میشه گفت؟ اول گفتی رضایت بگیرم، هر روز رفتی محل کار یارو و بعد قرار مدار گذاشتی که دارم رضایت میگیرم.
بعد سر از خونه ی یارو دراوردی که باید خودمو فدا کنم تا رضایت بگیرم! خب بسه دیگه فدا کردی زرت غم سوز شد حامله هم شدی که هتلتم که بالا اومد! ما نخوایم تو رضایت بگیری باید کیو ببینیم؟ قدیم دخترا خطا میکردن و مادرا حرص میخوردن الان مادرا سر از خونه ی مردا درمیارن دختر از خجالت آب میشن.
قلبم داره می ایسته، برگشتم درو باز کنم رضا قفل مرکزی رو زد.
-نکن....نکن.....
romangram.com | @romangram_com