#بلو_پارت_143


«یه استیکر فرستاد و نوشت:» بمیر فعلا.

تو اینستاگرام اسمشو سرچ کردم صفحه اش بالا اومد. از بادکنکی ها بود که با زور آمپول و دمبل باد کرده بود و بازو و سینه اش هر کدوم اندازه ی کل هیکل من بود.

پوست برنزه، مرتیکه لنزم گذاشته بود، لنز دیگه واسه دختراست!!!!! نه از این حرکت خوشم نیومد! اَی همه ی عکساش با پسرا تو مهمونی و کشور های مختلف بود. یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:» بدم نیست!

یکی از عکساشو بزرگ کردم، ابروهای پهن و مرتب مشکی، لنز عسلی هم میزاشت، ریشم داشت، ریش جذاب ترش میکرد! نه بهتره بگم ابهت بهش میداد و اون لنزه که بهش جلوه ی زنونه میدادو خنثی میکرد. بینیش هم انگار عملیه چون خیلی خوش فرمه!!!

ای بابا این زنه یا مرد؟!!!! یه آن همه پسرای خانواده حتی نوید توی ذهنم اومدن و اینم یه ور ذهنم!!!! به قول هوشیار من چم شده؟!!!!انقدر با این ها بودم حالا دیگه سلیقه ام اینا شده؟! به تاتو های رو دستم نگاه کردم، بال های یک فرشته بود.

نگام به صفحه ی گوشیم افتاد و صفحه ی پیجشو بالا دادم و عکسا از پس هم رد شدن، چشمم به یه عکس خورد، عکسُ باز کردم یکی از عکسای خودم که کنار عکس خودش گذاشته بود و نوشته بود:" دختر یعنی تو یه دستت جا بشه"

ابروهامو بالا دادم لبمو گزیدم، خنیدیدم و گفتم: که دندونت گیره هان؟!

گوشیمو کنار گذاشتم و از جام بلند شدم، به خودم توی آینه نگاه کردم، فردا که رفتم تست آرایشگاه مژه ها نمیکنم برای پس فردا بمونه، آخ آخ به باباجون اینا چی بگم؟ دستمو جلوی دهنم گرفتم و گفتم:

-اینا هم که با هیچی نمیپیچن!

روی تخت دراز کشیدم، پگاه فکر کن! فکر کن چیکار کنیم؟ بگم مامانم مریضه؟ میگن بهتر توی مریضی تو مگه بوده که تو براش باشی؟ وای چیکار کنم؟ بگن جن ها به خاله حمله کردن. خودم خنده ام گرفت! وای خاله با این حرفاش ملتو چه اسکل میکرد ها، اون بدبخت ها هم فکر میکردن که چه خبره خاله از یه نیروی فرا انسانی بهره میبره.

پوزخندی زدم و یادم افتاد که یه شب من و هوشیار دو سه ساعت داشتیم روی کاغذای ده در ده خط میکشیدیم که به عنوان دعا به ملت بدبخت بده. اونم یه خط معمولی بدون یه سلام و صلوات؛ بعد بابا اون دوهزارتا اسلش اون شب بالای ده میلیون کار کرد. پوزخندی زدم و گفتم:

-فقط نمیدونم اینهمه پول درمیاد چرا هنوز مستاجر تو یه خونه ی صد سال ساخته شده است. یه فرقون هم نداشت سوار بشه و خرج هوشیار هم که باباش میده وگرنه اونم حتما مرتاض میشد روی قالی میشست و یه گو مقابلش میزاشت و با عالم چندگانه در ارتباط بود.

خاله رو ول کن به اینا چی بگم؟ گوشه ی لبمو به گوشه ی دندونم گرفتم و یه فکری از ذهنم عبور کرد! لبخند زدم و ملافه رو روی سرم کشیدم.

romangram.com | @romangram_com