#بلو_پارت_141


رضا لیوان آبُ بهم داد و همه سکوت کردن، یعنی انقدر فال گوش ایستادن این خانواده ضایع بود که هر کی میفهمید اون همهمه برای چی یهو خاموش شد!

تا سرفه کردم بابا جون گفت: هیس

-خب دارم خفه میشم...

«طاهر چندتا به پشتم زد و گفتم:» یه فس منو زدی ول کن دراومد.

«رضا یه سر اومد داخل و گفت:» باباجون مادرجون من با اسماعیل تا یه جا برم میام.

مادرجون-کجا؟

باباجون-عه! نوری هرجا ول کن.

«رو کرد به رضا و ادامه داد:» برو باباجون ولی خبر بده.

«رو به طاهر آروم گفتم:» به مادرجون میگه ول کن بعد خودش میگه خبر بده خب این که شد همون کجایی مادرجون.

«طاهر پوزخندی از خنده زد و رو به رضا گفت:» میخوای بیام؟

رضا-نه فعلا.

مادرجون تا دنبال رضا راه افتاد باباجون با صدای خفه گفت:

-نوری، نوری؟کجا میری؟

romangram.com | @romangram_com