#بیگناه_پارت_45
من: خو ترسيدم .
برسام: پس .....
دستاشو باز کرد با ترديد نزديک رفتم و توي بغلش غزيدم برسام منو سفت چسبيد سرم و به سينش تکه دادم و چشمام و بستم ديگه اون تصاوير ترسناک جلوي چشمام نمي امد.
صبع که چشمام باز کردم روبروم چشماي خوشکله برسامو ديدم بالبخند نگام ميکرد چه حس خوبي کاش هر شب تو بغله برسام بيدار ميشدم برسام : خوش ميگزره .
من: نچ .
برسام: ميدوني اغوش من چقدر گرونه همه دخترا ارزوشو دارن .
درحالي که از بغلش بيرون مي امدم گفتم: ارزوني همون دخترا.
يک هفته تموم شد و حالا توي راهي بوديم که خطر ناکه خيلي خطر ناک همه موادا رو توي لوازم بهداشتي جا سازي شده و وارد کشتي شد سرهنگ دستور داد که مواد مخدا نبايد به خاک ايران برسه هنوز نميدونيم چجوري بايد اين کارو انجام بديم الان کنار برسام نشستم اونم عميق توي فکره .
برسام: بهار .
من: بله.
romangram.com | @romangram_com