#بی_تو_مگه_میشه_پارت_197
- بابا تورو خدا...امشب فقط تولده...
ارسلان اخماشو تو هم کردو به دختر لوس و شیطون 18 سالم
خیره شد و جدی گفت:آریانا همین که گفتم.این وقت شب اونم با این تیپ و قیافه اجازه نمیدم بری...
آریانا پاشو محکم کوبید رو زمین و به سمت اتاقش رفت...
نمیدونم لوس بودنش به کی رفته...
ارسلان با رفتار آریانا برگشت و دست به کمر عصبانی بهم توپید: تو لوسش کردی...تو...
اخم کردم و گفتم:من ؟ خوبه تو بودی هروقت هرچی خواست براش فراهم کردی گفتی دختره عزیزه باباشه...همین یه.دخترو دارم
اخماشو باز کرد و نفسشو هل داد بیرونو گفت: نمیخواستم چیزی براش کم بزارم...
با صدای در قامت آروین رو دیدم.پسر 26 سالم قد و هیکل ارسلانو به ارث برده بود...
- سلام... باز چی شده پدر و مادر گرام اخماشون تو همه...
- سلام پسرم.خسته نباشی..
- مرسی...
ارسلان با کلافگی سلامی کرد و نگاشو به بالای پله ها دوخت...میدونستم جونش برای یه دونه دخترش درمیره..بعضی وقتا بهش حسودیم میشد..ارسلانم میخندید و میگفت: دنیا یه طرف...تو یه طرف...
و من غرق لذت میشدم...
با صدای ارسلان که آروینو مخاطب قرار داده بود نگامو بهش دوختم...
- آروین برو آریانا رو ببر خونه دوستش...البته حواست به سر و تیپش باشه....
آروین اخم کرد و گفت: این وقت شب؟
غلط میکنه این موقع جایی بره..
- من باباشم اجازه میدم...تو هم کاری که بت گفتمو بکن.
romangram.com | @romangram_com