#بی_تو_مگه_میشه_پارت_195
بار اخر بلندتر صداش کردم...صدای اروین محو شد و بعد از چند لحظه ارسلان اومد...
با تعجب نگام کرد و گفت: چرا داد میزنی؟ چی شده؟
با اخمای درهم نق زدم: ارسلان آش تموم شد..
نگاهی به ظرف اش که خالی بود کرد و گفت: خب مگه نباید تموم میشد؟
غرزدم: نه نباید...من آش میخوام...
- خودتو لوس نکن هانا..حالشو ندارم...بعدا میگیرم...
لب و لوچمو مثل بچه ها اویزون کردم و گفتم: نمیدونم.من آش میخوام...اونم همین الان...
نمیدونم چم .شده بود..اما به شدت ه*و*س اش کرده بودم...
ارسلان که از لحن حرف زدنمو و ه*و*س یهوییم متعجب شده بود سرشو اروم تکون داد و لباس پوشید و رفت بیرون....
تا لحظه ای که برسه چشمم به در بود وقتی با ظرف اش اومد داخل دویدم طرفشو ظرفو ازش گرفتمو نشستم تندتند خوردن..
ارسلان نشسته بود رو مبل روبروییم و آروینم تو بغلش بود...
سرمو بلند کردم و نگاش کردم...با لبخند خاصی نگام میکرد
خوردنمو متوقف کردم و گفتم: چرا اینجوری نگام میکنی؟
آروینو ب*و*سید و گفت: فکر کنم قراره یه بار دیگه بابا بشم...
هنگ حرفش بودم...تو بهت بودم و صدای جیغ و داد کردن آروینو که از ذوق برادر دار شدنش بود
نمیشنیدم...
هنوز باورم نشده بود...اما ما که.. وای خدایا باز از دست ارسلان خان دررفت...
پاشد اومد کنارم نشست .صورتمو با حرص از برگردوندم و گفتم: همش تقصیرتو...هی میگی مواظبم...
اومد نزدیک گوشم و اروم گفت: هانا آروین اینجاس یکم ارومتر..
romangram.com | @romangram_com