#بی_تو_مگه_میشه_پارت_161

- ارسلان..
از وقتی ناراحتیم تو مطب رو دیده بود نگاهش عوض شده بود...با جدیت بهم نگاه کرد و گفت: بله...
-من این بچه رو نمیخوام...ما خوشبختیم...من با وجود تو نیاز به بچه ندارم...
با عصبانیت گفت: بس کن هانا...نشنوم دیگه..
اینبار با صدای بلند گفتم: این بچه منه...منم نمیخوامش...سقطش میکنم...چه تو بخوای چه ..هیییی...
با سیلی که بهم زد لال شدم...یهو پاشو گذاشت رو ترمز....
دستم ناباورانه روی گونم بود...اشکام دونه دونه میریخت...
.صدای نفسای عصبیش تو گوشم بود...
عربده زد: صداتو ببر...حق نداری یه تار مو از سر بچم کم کنی...وای به حالت هانا...به هیچ وجه از همچین گ*ن*ا*هی چشم پوشی نمیکنم...اجازه نمیدم بهت دست بش بزنی...اگه بلایی سرش بیاد اسمتو نمیارم...فهمیدی؟
جوابی ندادم که اینبار بلندتر داد زد: با توام...فهمیدی یا نه؟...
اروم سرمو تکون دادم...اما تا خود خونه خون گریه کردم....
دیگه تموم شد...ارسلانی که امروز به خاطر بچه نیومده بهم سیلی میزنه وقتی بیاد دیگه منو دوست نداره..اون بچه جای منو میگیره
...به محض اینکه رسیدیم خونه بعد از پارک ماشین درو بازکرد و با اخم رفت داخل...
حتی منتظر نشد اول من برم.... پوفی کشدم و بغضی که از حرکتش تو گلوم اونه کرد رو فرو دادم ...

همین که داخل خونه شدم یه راست به سمت اتاق رفتم که در حالی که گوشی بیسیم دستش بود و سرگرم شماره گرفتن جدی و با لحن محکمی گفت:
زنگ میزنم سفارش میدم غذا بیارن ... زود لباساتو عوض کن و بیا...
بدون توجه بهش راهمو پیش گرفتم و گفتم:
اشتها ندارم...میخوام ، بخوابم...

romangram.com | @romangram_com