#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_496
اين نامه فرياد قلبي است كه دوباره به دست دو برادر زخم خورده ، زخمي عميق كه هرگز درمان پذير نيست .
نادر ، فكر مي كني عشق و دوست داشتن اين قدر بي ارزش است كه با تلفني عاشق شوي و با تلنگري نفرت پيدا كني ! تو با تلفن يك دختر ناشتناس كه نمي دانستي كه است و چه است ، از خود بيخود شدي . بدتر از آن ، وقتي به عشقت پشت پا زد ، به ميخانه پناه آوردي و حالا سرخورده سراغ من آمدي و اعتراف مي كني دوستم داري ! متأسفانه دير آمدي !
چهار سال پيش به خاطر سماجت پدرت و بقيه بستگان تن به ازدواج با من دادي و به اميد وصلتي ابدي ، البته بيشتر به خاطر نيما ، همسرت شدم .
هر چه گفتي ، اطاعت كردم . هر چه خواستي ، بي كم و كاست انجام دادم . كارهايي مي كردي كه باب ميلم نبود اما دم بر نمي آوردم . خلاصه هر سازي مي زدي مي رقصيدم ، شايد در گوشه قلبت جا بگيرم . اما دريغ از يك نگاه مهربان و ... از حرف هايت و نگاهت نااميدي مي باريد . حتي نخواستي برايت فرزند بياورم . خدا مي داند آن سال ها چه بر من گذشت . در اين مدت كه از تو جدا شدم ، خيلي ها سراغم آمدند . حتي گدايي عشق كردند . عده اي چشم به زيبايي ام داشتند و برخي مرا بيوه اي زخم خورده مي پنداشتند كه شايد از سر ناچاري تن به هر آدمي بدهم . اما من به همه خنديدم .
بگذريم . از دو سه ماه پيش تصميم گرفتم براي هميشه به امريكا بروم ، به همان شهري كه بيست ماه با ناصر زندگي كردم . خانه ونك را كه خاطره خوشي از آن ندارم ، فروختم . مادر را هم با خود مي برم . شايد زماني اين نامه را بخواني كه من ديگر اينجا نباشم .
در اين دو هفته خيلي فكر كردم اما نتوانستم خودم را راضي كنم . حتي فكر عاشق بودن را از سرت بيرون كن . با همه نيازي كه نيما به تو دارد ، جوابم نه است .
من هم اشك شمع را ديدم هم سوختن پروانه . شوهرم نيماست . قول مي دهم او را يك مرد بار بياورم .
زندگي با همه خوب و بدش مي گذرد
romangram.com | @romangram_com