#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_495
چهارده روز در انتظار جواب مهين بودم . روز پانزدهم زنگ زدم . كسي گوشي را برنداشت . تا پايان وقت اداري ، بيش از ده بار شماره را گرفتم اما جوابي نشنيدم . كم كم به دلشوره افتادم . بعد از اداره ، يكراست به خانه مهين رفتم . با عجله زنگ را فشار دادم . زن ميانسالي در را باز كرد . سلام كردم . قبل از اين كه سراغ مهين و مادرش را بگيرم . پرسيد :
- شما نادر خان هستين ؟
گفتم :
- بله ، شما ؟
- مهين خانم براتون نامه گذاشته . اجازه بدين بيارمش .
از نامه خاطره خوشي نداشتم . آن چند لحظه كه پشت در ماندم ، به اندازه چند ساعت گذشت . چرا نامه نوشته بود ؟ اين خانم كه بود ؟ چه شده بود ؟ ضربان قلبم هر لحظه بيشتر مي شد . زن ميانسال پاكت نامه را دستم داد و در را برويم بست . خشكم زده بود . با قدم هايي كه در اختيارم نبود ، به سمت اتومبيلم رفتم . جرأت گشودن نامه را نداشتم . بالاخره بازش كردم . نوشته بود :
سلام بر كسي كه زندگي را از شب بر من تاريك تر كرد .
اين نامه شيون شبانه قلب زني است كه معشوقش ف همسرش و پدر فرزندش را مفت از دست داد و مفت تر از آن ، تن به ذلتي داد كه نتيجه اش سه سال بدبختي و عذاب و سياه روزي بود .
romangram.com | @romangram_com