#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_493
گارسون ميز را چيد . شيدا به نوشابه اي كه سفارش داده بود ، لب مي زد و من مشغول خوردن غذا شدم . به شيدا گفتم :
- حاضرم بدهكاريت رو بپردازم و كاري آبرومند برات دست و پا كنم . اونقدر زيبايي داري كه شوهر كني .
سكوت كرد . اشك شوق از گوشه چشمش سرازير شده بود . نمي خواست كسي بفهمد گريه مي كند . مي گفت حتي اجازه گريه كردن ندارد . قول دادم در جشن عروسي ام دعوتش كنم و به هر قيمتي او را زا آن خفت و خواري نجات دهم .
ساعت از ده گذشته بود كه به خانه رسيدم . پدر هنوز نيامده بود . مادر گفت منزل يكي از بازاري ها مهمان است . متوجه خوشحالي ام شده بود . من هم كمي سر به سرش گذاشتم . مي گفتم و مي خنديدم . مادر گفت :
- چي شده نادر ، با دمت گردو مي شكني ، نكنه باز عاشق شدي !
- اونم چه عشقي !
- حتماً اين يكيم مثل قبليه . از اين شاخه به اون شاخه نپر پسر . يا برو سراغ مهين يا بذار به عهده بابات .
- ايني كه پسنديدم ، غريبه نيس . شما و آقاجون از خدا ميخواين .
romangram.com | @romangram_com