#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_400

پدر نگاهي به من انداخت و گفت :

- چرا بايد نااهل باشي و خيليم اهل و خلفي اما يه خورده ديوونه تشريف داري . اول جوونيته پسر ، الآن بايد مست جووني باشي . آخه نه كشتيات غرق شده نه ورشكست شدي . اگه اين دختره داره برات گربه ميرقصونه ، قيدش رو بزن . نميشه كه از صبح تا شوم غصه بخوري .

- كاش ميتونستم آقاجون .

- كاش زندگيت رو با مهين به هم نمي زدي .

- يعني مي سوختم و مي ساختم .

- گاهي سوختن با يه پماد كوچيك خوب ميشه . فكر اين باش آتيش نگيري و جزغاله نشي پسر .

پدر با همه كم سوادي اش گاهي چيزهايي مي گفت كه شايد يك آدم باسواد عقلش به آن نمي رسيد . حق با او بود . داشتم با آتش بازي مي كردم .

همان طور كه گفتم ، پدر در تدارك سفر شمال بود . با نوش آفرين و محمد آقا هماهنگ كرده بودند . قرار بود صبح روز پنج شنبه راه بيفتيم . روز بعد يك هفته مرخصي گرفتم . نمي خواستم به شيرين زنگ بزنم اما طاقت نياوردم . شماره محل كارش را گرفتم . چند لحظه طول كشيد تا گوشي را برداشت . سلام كردم و حالش را پرسيدم . صدايش همچنان گرفته بود . گفتم :


romangram.com | @romangram_com