#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_398

ايا مرگ پدر بايد تا اين اندازه روي عشق و دوست داشتن و زندگي آينده اثر مي گذاشت !؟ سر در نمي آوردم . حتم داشتم شيرين موضوعي را از من پنهان مي كند . مرگ پدرش كه نزديك به چهار ماه از آن مي گذشت ، بهانه اي بيش نبود . ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود . در زندگي ام دو نفر بودند كه با آنها درد دل مي كردم ، يكي نسرين و ديگر دوست و همكارم فريدون كه معتقد بود ظرفيت و تحمل آدم ها در برابر از دست دادن عزيزشان با هم فرق دارد . مي گفت مرگ ناگهاني اقاي راد ضربه سختي به شيرين زده . بايد به او حق بدهم . اولين كسي بود كه پدرش را در آن وضع ديد . پيشنهاد كرد به يك روانشناس مراجعه كنيم ، شايد مؤثر باشد . توصيه اش را پذيرفتم . دلم مي خواست با نسرين و بخصوص بهمن مشورت كنم . هر دو براي خداحافظي به شيراز رفته بودند .

كم كم به اواخر مرداد نزديك مي شديم . هواي تهران روز به روز گرم تر مي شد . پدر اصرار داشت چند روزي به شمال برويم . من تا آن موقع فقط دو بار به ويلاي شمال رفته بودم ، يك بار براي انتقال سند و بار ديگر با مهين و نيما . پدر و مادر هم با ما بودند . بهمن و نسرين هم بعد از ازدواج چند بار به ويلاي شمال رفتند . بيشتر نوش آفرين و محمد آقا از ويلا استفاده مي كردند . گاهي هم پدر كليد ويلا را به برادر يا برادرزاده هايش مي داد .

به مادر پيشنهاد كردم با مادر شيرين تماس بگيرد و دعوتشان كند . فرصت خوبي بود . هم آنها از حال و هواي عزا در مي آمدند هم من فرصت صحبت با شيرين را پيدا مي كردم .

مادر كمي دو دل بود ، اما به اصرار من پذيرفت . شماره را گرفتم و گوشي را به مادر دادم . از صحبت هايي كه بينشان رد وبدل مي شد ، فهميدم دعوت ما را نپذيرفتند . گوشي را از مادر گرفتم و بعد از سلام واحوالپرسي گفتم :

- خواهش مي كنم دعوتمون رو رد نكنين . لااقل دو سه روز از غم و غصه در مياين .

اصرار فايده نداشت . خيلي سرسنگين بود . خواهش كردم گوشي را به شيرين بدهد . كمي مكث كرد و گفت :

- شيرين رفته خونه خواهرش .

شك كردم . امكان نداشت شيرين آن وقت شب مادرش را تنها بگذارد . با دلخوري خداحافظي كردم . مادر با نگراني پرسيد :


romangram.com | @romangram_com