#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_397
نسرين گفت :
- منم از دل درد و سردرد چيزي نميدونم . خب رشته م ادبيات بوده ، غير از شعر و داستان چيز ديگه بلد نيستم .
خلاصه تا نيمه شب بيدار بوديم و حرف مي زديم . به مادر تلفن كردم و گفتم پيش نسرين هستم . خيلي خوشحال شد . چند دقيقه اي هم با نسرين و بهمن حرف زد . كم كم آماده خواب شديم . نسرين رختخواب مرا در يكي از اتاق ها انداخت و شب به خير گفت .
از روزي كه متوجه بي مهري شيرين شدم ، فكر و خيال دست از سرم بر نمي داشت . سياوش هم يك لحظه از ذهنم دور نمي شد . كلي سؤال بي جواب داشتم . چرا سياوش روز اول تا نگاهش به من افتاد ، حالتش عوض شد ؟ چرا شيرين موقع معرفي او دست و پايش را گم كرده و به من و من افتاده بود؟ چرا سياوش افسرده و مغبون به نظر مي رسيد ؟ چرا شيرين خودش را در اتاق حبس كرده بود و از شدت گريه چشم هايش قرمز شده بود و ...
احساس مي كردم دچار اوهام شده ام . با خود مي گفتم من و شيرين نامزد هستيم . اگر پدرش را دوست دارد و شادي روحش را مي خواهد ، حتماً به عشقمان وفادار مي ماند . اصلاً چرا بايد ناراحت باشم . مگر او نبود كه به من زنگ زد و اعتراف كرد سال ها عاشقم بوده ...
آن شب هم تا دير وقت خواب به چشمانم نيامد .
مرگ دور از انتظار آقاي راد عروسي ما را به عقب انداخت . تا كي بايد صبر مي كردم ، خدا مي دانست . تغيير رفتار شيرين بيشتر نگرانم كرده بود . اگر ده روز زنگ نمي زدم ، سراغي از من نمي گرفت . وقتي هم تلفن مي كردم ، خيلي سرد حرف مي زد . از ديدنم امتناع مي كرد و مي گفت مرگ پدرش حوصله برايش باقي نگذاشته . با اين كه كلافه بودم ، از نيما غافل نمي شدم . هفته اي يك بار يا مهين او را به خانه ما مي آورد يا خودم دنبالش مي رفتم . مهين هم متوجه حال و روز بدم شده بود . يكي دو بار گفت آدم بدشانسي هستم . راست مي گفت . واقعاً احساس بدشانسي مي كردم .
بهمن ونسرين خودشان را براي سفر آماده مي كردند . براي ادامه تحصيل كشور فرانسه را انتخاب كرده بودند . مادر ناراحت بود . مي گفت اگر مي دانست دخترش سه سال از او دور مي شود ، با ازدواجش موافقت نمي كرد . پدر نه خوشحال بود نه ناراحت . مي گفت تا چشم به هم بزنيم ، اين سه سال مي گذرد . شايد اين مسافرت بهانه اي شود كه آنها هم سري به فرنگ بزنند . مرگ پدر شيرين و عقب افتادن ازدواجمان هم براي مادر غصه ديگري بود . دلش مي خواست هر چه زودتر سرو سامان بگيرم . يكي دو بار با مادر شيرين تلفني صحبت كرد كه اگر اجازهند ، من و شيرين خيلي خصوصي به عقد هم در بياييم . مادر شيرين گفت رسم دارند تا يك سال مشكي بپوشند . با اين اوصاف ، بايد تا سال بعد صبر مي كرديم .
romangram.com | @romangram_com