#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_395
- تو رو خدا بس كن داداش . اون موقع كه بايد عاشق مي شدي نشدي ، حالام دست مجنون رو از پشت بستي .
- نميدونم . آخه چقدر سرگردوني ! تا بود كه زندگي سردِ با مهين رو تحمل كردم . حالام كه نزديك بود عروسي مون سر بگيره ، پدر شيرين مرد . انگار تو طالعم نوشته شده هميشه سرگردون باشم .
نسرين خنديد و گفت :
در دايره وجود سرگردانيم
در وادي عشق بي سرو سامانيم
گاهي چو فرشته ايم گاهي چو ديو
سرگشته ترين مسافر دورانيم
بهمن به شوخي گفت :
romangram.com | @romangram_com