#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_367
- چيزي بهم نگفته بود . حتي زنگم نزد .
بلافاصله كتم را پوشيدم و دنبال شيرين رفتم . منتظرم بود . كمي عصباني به نظر مي رسيد . بسته اي را كه با سليقه تمام كادو كرده بود ، روي صندلي عقب اتومبيل گذاشت . گله كرد چرا با او تماس نگرفتم . گفتم :
- آخه فكر مي كردم امروز مياي خونه نسرين .
با دلخوري سوار شد . يك آن احساس كردم شيرين ديگر آن دختر شوخ طبع و شاعر منشي كه لبخند از لبانش دور نمي شد و برايم نغمه عشق مي سرود ، نيست . توقعش زياد شده بود . روي زخم دلم مرحم نمي گذاشت . چيزي نمانده بود بگويم اگر تو رو در بايستي قرار گرفته و مثل سابق دوستم ندارد ، از فكر ازدواج بگذريم ، اما حرفي نزدم . شيرين گفت :
- انگار عصباني هستي ؟
- نه ، چرا عصباني باشم . منتظرت بوديم . دلمون شور مي زد .
- ديشب كسي از برنامه امروز بهم نگفت . توئم زنگ نزدي .
صحبت را عوض كردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com