#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_325

نسرين خوبم ، هر ثانيه را ساعت ، هر ساعت را روز ، هر روز را سال و هر سال را قرن بپندار و در كنار كسي كه دوستش داري ، كمال لذت را ببر . شايد رسم روزگار اين است . قدر كسي را كه دوستش داريم و هميشه در كنارمان حضور دارد ، نمي دانيم . اما وقتي از دستش داديم ، آه و افسوس مي خوريم . اميدوارم سايه همسرت هميشه بالاي سرت باشد و هرگز گرفتار نگاه هاي سرزنش بار اين و آن نشوي . با اين حال ، من هرگز سر خم نمي كنم . ثابت مي كنم يك زن نيز مي تواند بار سنگين زندگي را به دوش بكشد . مي خواهم با سرافرازي پسرم را بزرگ كنم تا مرد زندگي ام باشد .

نسرين عزيز ، حرف و سخن زياد است و درد دل بسيار . سرت را درد نمي آورم . براي تو و همسرت آرزوي سعادت دارم . هديه اي را كه ناصر به من داده بود ، برايت مي فرستم تا هميشه به يادم باشي .

مهين

نامه مهين خوشي چند ساعت قبل را از دماغمان درآورد . با افكاري پريشان به رختخواب رفتم و گرچه خسته بودم ، خوابم نبرد . گاهي ياد روز اول آشنايي با شيرين مي افتادم كه با حرارت سخن از عشق مي گفت و برايم اشعار عاشقانه مي خواند . ديگر آن شور و هيجان سابق را نداشت و همين ذهنم را مشغول كرده بود . چهره زيبا و مهربان مهين را به خاطر مي آوردم كه به لبخندي راضي بود و صداي كودكانه كه مرا بابا صدا مي زد ، در گوشم مي پيچيد .

آن شب مثل ديوانه ها شده بودم . نامه مهين بدجوري روي من اثر گذاشته بود . مدام با افكارم كلنجار مي رفتم و از سر بي قراري توي اتاق قدم مي زدم . دمدماي صبح بود كه از فرط خستگي به خواب رفتم .

روز بعد نسرين به سرويس دانشگاه نرسيد و منتظر ماند او را برسانم . گرچه شادتر از روزهاي قبل به نظر مي رسيد ، اما آثار خستگي در چهره اش پيدا بود . انگار خوب نخوابيده بود . بين راه ، صحبت نامه مهين و بي قراري شب قبل پيش آمد . نسرين گفت :

- راستش رو بخواي ، منم تحت تأثير قرار گرفتم .

گفتم :


romangram.com | @romangram_com