#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_324
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري كند
پشمينه پوش تند خو از عشق نشنيدست بو
از مستي اش رمزي بگو تا ترك هوشياري كند
چون من گداي بي نشان مشكل بود ياري چنان
سلطان كجا عيش نهان با رند بازي كند
نسرين خوب و مهربانم ، نمي خواهم شيريني اين شب به ياد ماندني را با نامه ام تلخ كنم . اما خوب است يادي هم از ناصر برادر تو و عشق اول و آخرينم كرده باشيم .
روزي را به ياد مي آورم كه با او كنار سفره عقد نشستم و تو كه نوجواني بيش نبودي ، شاد و مسرور همچون پروانه اطراف من و ناصر مي گشتي . افسوس كه شمع وجود او خيلي زود خاموش شد و مرا در تاريكي گذاشت .
نسرين عزيز ، بدان كه من با خيال ناصر زندگي را در كنار كسي كه بوي او را مي داد ، از سر گرفتم . افسوس كه به قول شيرين محبوب برادرت ، گوشت مرده اي بيش نبودم . سه سال و اندي بدون كوچكترين لذتي با هم زندگي كرديم . صد دريغ كه باغ پاييز زده بهاري به دنبال نداشت . نه باراني در باغ زندگي ام باريد ، نه شكوفه اي به بار آمد و نه ميوه اي به ثمر رسيد .
romangram.com | @romangram_com