#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_322
- هر چي بوده گذشته . بالاخره يه روز نوبت من و تو ميشه كه پاي سفره عقد بشينيم .
به خانه كه رسيدم ، ديگر از سرو صدا خبري نبود . ساعت از يك بعد از نيمه شب گذشته بود . نوش آفرين و محمد آقا و مادر و حتي پدر هنوز مشغول جمع و جور كردن بودند . نسرين هم لباس عروس را از تنش در آورده بود و كمك مي كرد . طولي نكشيد خانه به شكل اولش در آمد . پدر و مادر خسته و كوفته آماده خواب شدند و محمد آقا و نوش آفرين هم كه پسر مدرسه اي داشتند ، خداحافظي كردند . من و نسرين چند دقيقه اي نشستيم . گفتم :
- فرصت نشد هديه مهين رو بهت بدم .
نسرين با تعجب پرسيد :
- مهين برام هديه عقد كنون فرستاده !؟
- آره ، الآن برات ميارم .
بسته و نامه را از داشبورت اتومبيل برداشتم و آن را به نسرين كه جلوي در ايستاده بود ، دادم . اول بسته را باز كرد . زنجيري طلا داخل جعبه اي زيبا بود . اشك در چشمان نسرين حلقه زد . نامه را باز كرد . مرور كوتاهي كرد و بعد با صداي بلند خواند :
نسرين عزيزم سلام ،
romangram.com | @romangram_com