#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_304
به هر حال دست تقدير ما را به هم رسوند اما كاش مي شد اين روزا رو به عقب برگردوند ، به روزاي شور و هيجان جووني .
- مگه حالا شور و شوق نداريم ؟
- بارها گفتم . عشق دوران جووني در عين حال كه قدم برداشتن تو تاريكيه و ممكنه دست و پاي آدم بشكنه ، شور و هيجان بيشتري داره چون سرو كارش با احساسه و حساب و كتاب تو كارش نيس .
- من كه اون روزا سعادت آشنايي با تو رو نداشتم . اما تو چرا بايد افسوس بخوري ، تو كه شور و هيجان عشق جووني رو تجربه كردي .
- آره ، شايد همون لحظات فراموش نشدني باعث شد بعد از چند سال هنوز دوستت داشته باشم و با وجود ...
جمله اش را ناتمام گذاشت . با اين كه كنجكاو بودم ، پيگير حرفش نشدم . به تجربه ياد گرفته بودم خودم را درگير بحث هاي بي نتيجه نكنم .
سوار شديم . در فاصله بين فرح آباد تا شهرك غرب بيشتر در مورد جشن عقد وعروسي نسرين و مراسم ازدواج خودمان حرف زديم . به در خانه كه رسيديم ، شيرين مكثي كرد و گفت :
- بهتر نيست خودت از پدر و مادرم برا مراسم عقدكنون دعوت كني ؟ با خوشحالي پذيرفتم . شيرين كليد را در قفل چرخاند و هر دو داخل شديم . پدر و مادر شيرين به استقبالم آمدند و تعارف كردند بنشينم . گفتم :
romangram.com | @romangram_com