#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_283
تا پانزدهم اسفند كه مراسم عقد نسرين برگذار مي شد ، بيست و پنج روز مانده بود . ظرف يك هفته مبلمان خانه را چيديم . فقط جهيزيه نسرين دردسر شده بود كه خوشبختانه همه را در زير زمين بزرگ خانه جا داديم .
روزها پشت سر هم مي گذشتند . همه خانواده از بزرگ وكوچك كه تدارك مراسم عقد بودند . روزي نبود با شيرين تماس تلفني نداشته باشم . هفته اي يكي دو بار هم با يكديگر قرار مي گذاشتيم . نيما را هر هفته مي ديدم . با هم گشت وگذاري مي كرديم و پيش پدر و مادر مي رفتيم .
آن روز براي اولين بار مي خواستم نيما را به خانه ظفر ببرم . معمولاً داخل اتومبيل مي نشستم . بعد از مدتي كوتاه نيما تنها از در بيرون مي آمد و با شور و شوقي وصف ناپذير به سمت اتومبيل مي دويد . من هم پياده مي دم و او را در آغوش مي گرفتم . اما آن روز خبري از نيما نشد . مهين دم در آمد و به من اشاره كرد . بي اختيار دلم پايين ريخت . به طرف در رفتم . از لبخند و حالت عادي مهين فهميدم اتفاقي نيفتاده . بعد از سلام و احوالپرسي گفت :
- نيما با مادر رفته خريد و تا چند دقيقه ديگه بر ميگرده . درست نيس دم در منتظر بموني . خداي ناكرده با هم قهر كه نيستيم . چرا قضيه رو بزرگ مي كني ؟
فكر كردم بهتر است رفتاري عادي داشته باشم . دعوتش را پذيرفتم . برايم چاي آورد و روبرويم نشست . پس از چند لحظه سكوت ، گفت :
- منزل نو مبارك . عقد كنون نسرينم كه نزديكه .
- آره ، پونزده اسفند .
آهي كشيد و گفت :
romangram.com | @romangram_com