#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_275

- مادرت ديشب انگار خيلي خوشحال نبود .

- معمولاً تو مراسم نامزدي يا عقد وعروسي ياد برادرم ناصر ميفته و غم و غصه ش تازه ميشه .

از نوش آفرين و شوهرش محمد آقا حرف به ميان آمد . شيرين معتقد بود زندگي بعضي ها مثل يك شركت تجاري است ، بيشتر به سرمايه و سودي كه از آن نصيبشان مي شود ، فكر مي كنند .

به تقاطع ظفر و جاده قديم شميران ( خيابان دكتر شريعتي فعلي ) كه رسيديم ، شيرين گفت يكي از دوستان پدرش آپارتمان نوسازش را در آن خيابان به فروش گذاشته . با مشخصاتي كه از صاحبخانه شنيده ، بايد مناسب باشد . قرار گذاشتيم بعد از صحبت مقدماتي پدرش با صاحبخانه ، همان هفته آنجا را از نزديك ببينيم .

براي خريد آپارتمان مشكلي نداشتيم ، چرا كه شركت نفت مبلغ قابل توجهي وام به كارمندان مي پرداخت . از سوي ديگر ، پدر قول داده بود كم و كسري را پرداخت كند .

خلاصه بعد از گشت و گذار و صحبت از اين در و آن در ، او را به خانه شان رساندم و خداحافظي كرديم .

ياد روزهاي اول آشنايي مان افتادم كه شور و شوق شيرين بيشتر بود . برايم شعر عاشقانه مي خواند و در آن چند ساعتي كه با هم بوديم ، از عشق و دوست داشتن حرف مي زد . چقدر اوضاع فرق كرده بود . بيشتر حرف زندگي و خانه و وسايل زندگي بود تا عشق و ...

هوا كاملاًتاريك شده بود كه به خانه رسيدم . پدر تازه از بازار آمده بود . نسرين طبق معمول مشغول مطالعه بود تا آخرين ترم را هم با موفقيت پشت سر بگذارد . ظاهراً قبل از ورود من ، مادر بهمن تلفن كرده بود كه روز پانزدهم اسفند را يادآوري كند . مادر مي گفت اگر عقد و عروسي با هم انجام شود ، دردسرش كمتر است و حتي بهتر است مراسم ازدواج هر دوي ما يكجا برگزار شود . به چشم زخم و نظر تنگي عده اي از دوستان و آشنايان و به طور كلي مردم اعتقاد داشت پدر با پيشنهاد مادر موافق بود . من هم بدم نمي آمد كار يكسره شود اما بستگي به نظر شيرين هم داشت كه مي دانستم موافق نيست . موقع شام صحبت از وام شركت نفت و خريد خانه پيش آمد . پدر بدون لحظه اي درنگ گفت :


romangram.com | @romangram_com