#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_249
- اي بابا ، ما كه سن وسالي ازمون گذشته . عشق و عاشقي مال شماهاس .
كمي اخم كردم اما زود به خودم آمدم كه نبايد از واقعيت فرار كنم . خوشحال بودم كه شيرين در هر موقعيتي مرا دوست داشت و من هم در حد پرستش عاشقش بودم .
منطقه خوش آب وهواي فرحزاد برايم ناآشنا نبود . بچه كه بوديم ، شب هاي جمعه با پدر و مادر آنجا مي رفتيم . آن سال ها هم فرحزاد كلي رستوران خانوادگي داشت . يادم مي آيد تابستان ها جاي سوزن انداختن نبود . به رستوران هميشگي رفتيم . روي يكي از تخت هاي كنار نهر آب كه نشستيم ، يك آن خاطرات گذشته از ذهنم گذشت ، زماني كه ناصر به دبيرستان مي رفت و من در دوران ابتدايي درس مي خواندم . پدر جوان و مادر سرحال بود و بگو و بخند داشتيم . نسرين آن موقع دختر بچه اي بيش نبود و اغلب مواظب بوديم از روي نرده هاي آهني پرت نشود . شيرين هم خاطرات زيادي از منطقه فرحزاد داشت . خلاصه هر كدام از گذشته يادي كرديم . بهمن براي اولين بار بود آنجا را مي ديد . شيرين رو به او كرد و به شوخي گفت :
- چون با دلدار هستي ، ديگه اينجا رو فراموش نمي كني .
داشتيم چاي مي خورديم كه پسري ده دوازده ساله همراه پدر نابينايش با مشتي پاكت فال حافظ به سمت ما آمدند . دلم براي پسرك و پدرش خيلي سوخت . نسرين هم خيلي دل نازك و حساس بود ، با ديدن آنها اشك در چشمانش حلقه زد . هر كدام نيت كرديم و يك پاكت فال حافظ برداشتيم . بهمن كه شايد مي خواست خان زاده بودن و دست و دلبازي اش را به رخ ما بكشد ، دو اسكناس ده توماني به پسرك داد . برايمان دعاي خير خواندند و به راهشان ادامه دادند . چند لحظه همگي پاكت فال به دست سكوت كرديم . بالاخره شيرين گفت :
- ببينم حافظ درباره ما چار ديوونه چي ميگه .
بهمن كمي به خودش جرأت داد و گفت :
- چرا ديوونه ، فكر نميكنين از همه عاقلتريم ؟
romangram.com | @romangram_com