#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_248
- به خاطر اين كه مطالعه نمي كني . از اون گذشته ، رشته ما ادبياته . بالاخره خودم كتابخونت مي كنم .
سر ساعت روبروي دانشگاه توقف كردم . نسرين وبهمن چنان غرق راز و نياز عاشقانه بودند كه متوجه ما نشدند . چند لحظه محو اين دو عاشق دلباخته شدبم . بالاخره بوق زدم . تا نگاهشان به ما افتاد ، به طرفمان آمدند . شيرين به احترام پياده شد ، صورت نسرين را بوسيد و گرم و صميمانه با بهمن احوالپرسي كرد . سوار شدند . هوا نه سرد بود نه گرم ، چند روز از ماه آبان گذشته بود . شيرين جلو نشست و بهمن و نسرين شانه به شانه هم در صندلي عقب نشستند . مسير معيني نداشتيم . شيرين گفت :
- اگه موافق باشين ، ميريم فرحزاد .
همه موافق بودند . حركت كرديم . شيرين طوري نشست كه پشتش كاملاً به بهمن و نسرين نباشد . رو به آنها كرد وگفت :
- قدر اين روزا رو بدونين كه لحظه به لحظه ش خاطره انگيزه
نسرين كه خنده از لب هايش دور نمي شد ، گفت :
- حتماً اين لحظات برا شما و نادرم فراموش نشدنيه .
شيرين خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com