#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_218

- فكر نمي كردم آنقدر حاضر جواب باشي و راجع به عشق و دوست داشتن داد سخن بدي . پس چرا نادر به تو نرفته ، چرا اون وقت كه بايد عاشق مي شد و جووني مي كرد ، تو خودش غرق بود و انگار دل تو سينه نداشت !

- اتفاقاً دل نادر مثل يه بشكه باروت بود . فقط منتظر يه جرقه بود كه اين جرقه رو تو زدي و منفجرش كردي .

شيرين به شوخي گفت :

- پس چيزي ازش باقي نمونده .

- هر چي مونده به تو تعلق داره . ميدونم اگه با هم ازدواج كنين ، خوشبخت ميشين ، چون تو چند سال تجربه عشق داشتي و اون چند سال دنبال عشقي گم شده بود كه حالا پيداش كرده .

شيرين سراغ مرا گرفت . آهست گوشي را گذاشتم و به طبقه بالا رفتم . نسرين گوشي را به من داد و تنهايم گذاشت .

سلام كردم . با خوشرويي جوابم را داد و حالم را پرسيد . گفت :

- ميدونم داشتي به حرفاي من و نسرين گوش مي كردي .


romangram.com | @romangram_com