#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_172

محمد برادر مهين كارخانه چوب بري پدرشان را اداره مي كرد و بس كه با كارگرها سرو كله زده بود ، لحن حرف زدنش هم عوض شده بود . با حالتي عصبي و پرخاشگرانه گفت :

- سه سال خواهرم خون جيگر خورد و دم نزد . مهين زني نيس كه بخواد آشيونه ش رو به هم بريزه ، حتماً كارد به استخوانش رسيده و مام شاهديم كه تو از روز اول تمايلي به اين ازدواج لعنتي نداشتي . شما رو به خير ما رو به سلامت .

حرفي براي گفتن نداشتم . كنجكاو هم نشدم چرا مهين يكباره تصميم به طاق گرفته . گفتم :

- باشه من حرفي ندارم .

مهين رو به مادر و برادرش كرد و گفت :

- ديدين ، نگفتم نادر از خدا ميخواد ، نگفتم داره از رو اجبار با من زندگي ميكنه !

طاقت نياوردم و گفتم :

- مقصر من نبودم ، خونواده هامون ما رو به اين روز انداختن . حالا كه به زبون آوردي ، منم مجبورم حرف دلم رو بزنم . از همون شب كه زندگي مشتركمون شروع شد ، با خودم درگير بودم . فكر مي كردم دارم به برادرم خيانت مي كنم ، تموم اين مدت انگار گوشت مرده مي خوردم . سه سال و نيم با خودم دست و پنجه نرم كردم . كم كم داشتم به اين زندگي كنار ميومدم كه تو شروع كردي .


romangram.com | @romangram_com