#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_152
همچنان كه صحبت ميكرديم ، به ميدان دربند رسيديم . از اتومبيل پياده شديم و مسير دره را پيش گرفتيم . نسرين خيلي مضطرب بود . از نگاهش مي فهميدم . كلمه اي به زبان نمي آورد و حتي به بهمن هم نگاه نمي كرد . صحبت از پدر و مادرم پيش آمد . گفتم :
- حتماً نسرين از خلق و خوي اونا براتون گفته . با اين كه نسل اندر نسل تهرون بودن اما هنوز آداب و رسومي سنتي دارن . خوششون نمياد دختر يا پسرشون عاشق شه . همه اختيارا حتي اختيار دلمون رو ازمون گرفتن . حالا نسرين چطور از اين رسم و رسوم پا فراتر گذاشته ، بايد به شجاعتش آفرين گفت .
- همينكه اين ماجرا از شما پنهون نمونده و نسرين باهاتون در ميون گذاشته ، معنيش اينه كه نميخواد فقط به ميل خودش و دلش كاري انجام بده . به هر حال من بهمن قشقايي هستم و پدرم احمد خان و مادرم فخرالملوك و تقريباً تو شيراز و منطقه فيروز آباد سرشناسيم . اگه رفت و آمد داشته باشيم ، بهتر ما رو ميشناسين .
- من به سليقه هر دوي شما آفرين ميگم . حسوديم ميشه چرا من همچين سرنوشتي نداشتم .
بهمن كه به نظر مي رسيد گذشته مرا از زبان نسرين شنيده ، گفت :
- ميدونم و مي فهمم اما اعتقادم اينه هر مردي كه با زني ازدواج كرد ، بايد وفادار بمونه .
نمي خواستم سفره دلم را پيش كسي كه براي اولين بار مي ديدمش و قرار بود شوهر خواهرم شود ف باز كنم . موضوع صحبت را بار ديگر به زندگي و آينده كشانديم و از هر دري حرف زديم . نزديك ظهر بود . به رستوراني رفتيم و روي تختي زير چند درخت صنوبر و چنار كه شاخه هايشان در هم پيچيده بود ، نشستيم . خواستم نسرين را از دلشوره رها كنم . به بهانه شستن دست چند دقيقه اي او را با بهمن تنها گذاشتم و از پشت دستشويي ، طوري كه ديده نشوم ، با كنجكاوي آن دو را زير نظر گرفتم . متوجه حرف هاي نسرين نمي شدم ، همان قدر فهميدم با هم رودربايستي ندارند . مي گفتند و ميخنديدند . بعد از شستن دست و صورت ، نزد آنها برگشتم . اين بار بهمن ما را تنها گذاشت . نسرين در غياب بهمن از من پرسيد :
- نظرت راجع به بهمن چيه ؟
romangram.com | @romangram_com