#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_150

امروز كه در دست توام مرحمتي كن

فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت

همان لحظه جلوي دانشگاه تهران رسيديم . فقط فرصت بود بگويد اين اشعار زبان حال من هم هست چرا كه از شش جهت راه به رويم بسته بود . سپس ديوان حافظ را در كيفش گذاشت و با انگشت اشاره به جواني بلند قامت كرد كه آن طرف در انتظار ايستاده بود . درست روبرويش توقف كردم . حالت نسرين در آن لحظه تماشايي بود ، دست و پايش را گم كرده بود . با هم پياده شديم . بهمن تا متوجه شد ، به سمت ما آمد و خيلي خونسرد و با اعتماد به نفس ، گويي با دوستان و همكلاسي هايش وعده ملاقات گذاشته ، سلام كرد . دست يكديگر را فشرديم ، خودش را به اسم كوچك معرفي كرد . نسرين دستپاچه و مضطرب بود ، اما كوچكترين دلهره اي در نگاه و چهره بهمن ديده نمي شد . همگي سوار شديم . بهمن كنار من نشست ، البته طوري كه كاملاً پشتش به نسرين نباشد . بهمن قدي كشيده و اندامي متناسب داشت . چشمان درشت مردانه و ابروان پر پشت مشكي نشان مي داد عشاير است . اصلاً به خودش نرسيده بود كه جلب توجه كند . شلوار لي ، پيراهن چهارخانه آستين كوتاه و ساعت بند چرمي و آرايش موهاي متوسط او حكايت از سادگي اش داشت .

تا چند دقيقه هر سه ساكت بوديم . بالاخره سكوت را شكستم و گفتم :

- نسرين خيلي از شما تعريف كرده ، حالا كه ديدمتون ، متوجه شدم جوون اصل و نسب داري هستين .

بهمن كه انگار انتظار نداشت برخوردم گرم باشد ، بدون ذره اي دلهره گفت :

- منم مطمئن بودم نسرين از خونواده اي با شعور و با معرفته . از شمام خيلي برام حرف زده ، مي بينم اونچه گفته ، حقيقت داره .

تشكر كردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com