#بی_هوا_دلسپردم_پارت_387
چندهفته بعد ....
رهـــــــا :
تو خونه مشغول بازي با آيلين و آرسين بودم که گوشيم زنگ خورد مامان بود گفت که ترسا دردش گرفته و منم سراسيمه خودمو و رسوندم بيمارستان .
ترسا رو بردن اتاق عمل روهام که اصلا آروم و قرار نداره يعني هيچ کس آروم و قرار نداره آرسامم نيومد نفس و آيلين و آرسين رو نگه داشت ولي زنگ ميزد حال ترسا رو مي پرسيد .
هممون نگران ترسا بوديم . من که خيلي براش دعا مي کرديم تارا، مامانش، مامانم هممون دست به دعا بوديم.
که بلاخره بعد از چندساعت دکتر از اتاق عمل اومد بيرون همه رفتيم سمت دکتر و ...
دکتر:نگران نباشين آروم باشين هردو سالمن هم مادر، هم بچه
بعد از اين حرف دکتر هممون يه نفس راحت کشيديم.
مامان منو مامان ترسا و روهام موندن بقيه رو فرستادن خونه خب نيازيم نبود ماها بمونيم خداروشکر ترسا و ني نيش سالم بودن.
همين کافي بود...
رفتم خونه
ديدم بچه هانيستن
_سلام پس بچه هاکجان؟
آرسام:آيلين و آرسين و خوابوندم نفسم تارا اومد بردتش
_آهاباشه
آرسام: خب چي شد ترسا؟ حالش چطوره؟
romangram.com | @romangram_com