#بی_هوا_دلسپردم_پارت_348
به ساعت نگاهي کردم سه صبح بود
ميدونستم اگه بگم همه ازم متنفرمي شن ولي چاره اي نداشتم بايدمي گفتم
ماجراروبراشون تعريف کردم
همه افتادن به جونم مامان رهابامشت ميزدبه سينم و ناله مي کرد
شونه هاي پدررهامي لرزيد
مادرم زد توگوشم
پدرم بهم گفت توف به غيرتت روهام مشت زدتوصورتم و باهمه قدرتش کتکم ميزد به زور جداش کردن
حقم بودهرچي سرم ميومد حقم بود
همه سرزنشم کردن و ازم فاصله گرفتن
بابام بهم گفت:براي چي اينجايي؟بروگمشوببين چي کارکردي ببين چه آشوبي به پاکردي بروآرسام فقط برو
آتناباگريه اومدسمتم و گفت:اگه مي خواي بلايي سرت نيادهمين الان ازاينجابرووووووو
بدون هيچ حرف و حرکتي رفتم سوارماشينم شدم و روندم سمت خونه
شماره دکتررهارو گرفتم يادم رفت ازش بپرسم رهاکي به هوش مياد؟
توراه زنگ زدم بهش و پرسيدم گفت معلوم نيست!شايديک هفته ديگه شايديک ماه و شايدم يک سال!!
غرق فکرشدم
کي مقصراين اتفاق بود؟من؟نيلو؟خودرها؟
romangram.com | @romangram_com