#بی_هوا_دلسپردم_پارت_320
بعدازکلي گشتن دوتالباس مجلسي و يه مانتوشلوارخريدم و چندتاوسيله براآرسام
ترسا و بهار و آتناهم براي خودشون وسيله گرفتن
خيلي گشنم شده بودبه بچه ها گفتم بريم يه چيزي بخوريم اوناهم قبول کردن
رفتيم تورستوران تايه غذاي حسابي بخوريم
من پيتزاسفارش دادم خيلي گشنم بودوقتي پيتزا رو آوردن دولپي مي خوردم برخلاف من خواهرشوهرعزيزم و دوتارفيق خل و چلم مثل آدم مي خوردن
وجدان:ازوقتي يادم ميادتوگشنت بود و مثل وحشياغذامي خوردي/:
+به وجي جون خيلي وقته ازت بي خبربودم نبودي ازدستت يه نفس راحت مي کشيدم حالا دوباره سر و کلت پيداشد
منم ازوقتي يادم ميادتوفضول بودي
وجدان:کم نياري يه وقت؟
+نه نگران نباش
بعداز خوردن غذاحساب کرديم و ازرستوران زديم بيرون
ديگه کاري توپاساژنداشتيم ازهم ديگه خدافظي کرديم و رفتيم سمت لونه خودمون
وقتي رسيدم خونه خسته و کوفته وسايل و جابه جاکردم لباسام رو عوض کردم و رفتم خوابيدم آرسام هنوزنيومده بود
عجيب بود!
باصداي گوشيم ازخواب بيدارشدم
کلافه گوشيم و گرفتم و بدون اينکه اسم طرف و بخونم جواب دادم
romangram.com | @romangram_com