#بی_هوا_دلسپردم_پارت_296
اونم ازخداخواسته کلي ذوق کرد
ازاون موقع تاحالاهم خيلي بيشترباهم اشناشديم رفت و امدکرديم
بيرون رفتيم و...
خلاصه خيلي وابستش شدم خيلي اونم همينطور
خانواده هامونم يه زمانيوبراي عقدمشخص کردن
باصداي دست و جيغ ازفکراومدم بيرون ديدم عروس و دامادتشريف آوردن
منورفيقام و دختراي فاميل مثل گله گوسفندرفتيم طرف عروس و داماد
+سلام عروس خانوم
ترسا:سلام عشق خودم
باخوشرويي هموبغل کرديم
آرزوي خوشبختي براشون داشتم ازته دلم
رفتم به روهامم تبريک گفتم اونم بغلم کردو پيشونيم و بوسيد گفت:قربون خواهرکوچولوم برم
عروس و دامادرفتن جايگاهشون مامان و فاميلاي نزديکم رفتن جلوقرميدادن
منم بزور شيوا و بهار و نسيم و رزا و آتنا و نگار رفتم وسط يه قري دادم
ديگه عرق کردم ازبس رقصيدم جلواون همه پسرکه بالبخندمارموزي نگام ميکردن اگه آرسام اينجابود فاتحم خونده بود
بعدازچنددقيقه صداي عصبي آرسام ازپشت سرم اومد:بلندشودنبالم بياکارت دارم سريع!
romangram.com | @romangram_com