#بی_هوا_دلسپردم_پارت_272


نشستم سرميز و شروع کردم به صبحونه خوردن

بعداز صبحونه داشتم بلندميشدم

که روهام گفت:وايساميرسونمت

+بيخيال ميرم خودم

روهام:گفتم ميرسونمت ديگه

+باشه

بابا:چيشده امروز توميخواي رها روبرسوني داشنگاه؟آفتاب ازکدوم ور دراومده؟

روهام:آخه امروز بيکارم خودم ميبرمشوميارمش

+پس بگو آقابراچي ميخوان مارو برسونن بيکارتشريف دارن حتماامروز بااون دوستاي خلشون قرارمدارندارن

روهام:ببند

+خودت ببند

بابا:بچه هابسه روهام ميخواي رهاروبرسوني پاشوديرميشه

روهام:چشم بريم جوجه

يه چشم غره توپ بهش رفتم که لال شدنکبت خان

ازمامان و باباخدافظي کرديم و رفتيم سوارماشين شديم

بلاخره رسيدم دانشگاه از روهام خدافظي کردم و رفتم تودانشگاه

romangram.com | @romangram_com