#بی_هوا_دلسپردم_پارت_271


اين و گفتم و ازکنارش ردشدم ترساو شيواهم پشت سرم

کل جمعيت داشتن نگامون ميکردن ولي مقصرخودش بود يه چيزو انقد کش ميده

از شانس عن من هرجاميرم بايد بااين غول برخورد داشته باشم

بلاخره بعداز کلي گشتن و بازي کردن و خوراکي خوردن رضايت به خونه رفتن داديم

من که انقدخوردم اشتهاي ناهارندارم

ساعت12ظهربود که دايي زنگ زدبهم و گفت بسه تفريح و سريع بياين خونه

ماهم انقد خوب و مظلوميم که به حرفش گوش کرديم قربونمون برين ايشالله

دو روزبعد

يه روز ازرفتن خاله ايناميگذره بخاطردانشگاهه شيوا زودرفتن ترساهم که رفت

امروزم دانشگاه دارم البته چهارشنبس و خداروشکر سه شنبه چهارشنبه باارسام کلاس ندارم

بلاخره حاضرشدم و رفتم توآشپزخونه ديدم همه دارن صبحونه ميل ميکنن

+سلام براهل خانه صبحتون بخير و شادي

بابا+سلام دخترم صبح توهم بخير قشنگم

آخ قربون پدرم برم

مامان:عليک سلام سريع بشين صبحونتوبخور ديرت نشه

+به روي چشم

romangram.com | @romangram_com