#بی_هوا_دلسپردم_پارت_269
انقدخودشون فک ميزنن که رومخ ادم راه ميرن
رفتم توآشپزخونه چايي گذاشتم ميزوچيدم و منتظراين دوتاخر موندم
بعدازچنددقيقه خانوماتشريف خرشون و آوردن
ترسا:دستت طلااز گشنگي داشتم شهيدميشدم
شيوا:ميتو
ترسا:يو تو؟
شيوا:يس
+هووف بشينين کوفت کنين بريم
بلندشدم براخودم و ترسا و شيواچايي ريختم بعدم نشستم سرميز باهم مشغول خوردن صبحونه شديم
بعدازصبحونه باکمک هم آشپزخونه رو جمع و جور کرديم ظرفاروشستيم بعدم رفتيم لباس بپوشيم
هرسه تامون آماده شديم
تويه کاغــذبرامامان نوشتم کجاييم که يه وقت نگران نشه
سوارماشين شديم و حرکت کرديم سمت شهربازي
بعدازنيم ساعت رسيديم
ازماشين پياده شديم و رفتيم توشهربازي اوووو اول صبح انقد شلوغ بعيدميدونستم بازباشه!!اينجاکه جاي سوزن انداختن ني
نميدونم چراانقدتشنم بود رفتم سوپري يه آب گرفتم ليوانموازکيفم درآوردم و ريختم توش بقيشم دادم به بچه ها
romangram.com | @romangram_com