#بی_هوا_دلسپردم_پارت_252
+آهان باشه فعلا
آرتا:فعلا
من بابابزرگم فوت شددوسال پيس بخاطراينکه تومورداشت
براي همين عزيزم تنهازندگي ميکنه و هروقت دلش ميگيره همه رودعوت ميکنه
بعدازيکم چت کردن ازتلگرام اومدم بيرون ساعت2بودخواب داشتم درازکشيدم روتختم و خوابيدم
باصداي روهام بيدارشدم
روهام:رهاپاشوميخوايم بريم خونه عزيزبلندشوحاضرشو
ازجام بلندشدم و رفتم سمت سرويس بهداشتي
وجدان:اووو چه باادب شدي تو
+بودم تاچشات دراد
دست و صورتم و شستم و رفتم تواتاقم يه مانتوکوتاهه جيگري باشلواردمپايه مشکي و شال مشکي گرفتم پوشيدم موهامم دمبه اسبي بستم آرايش مليحي کردم تندترين اسپريموزدم گوشيموگرفتم و رفتم پايين
مامان چادربه سرتوهال ايستاده بود
+سلام باباکجاست پس؟
مامان:عليک سلام داره مياد
بعدازچنددقيقه باباهم بايه تيپ جيگرراومد و باهم رفتيم سوارماشين شديم
راهه خونه عزيزيکم دوربود
romangram.com | @romangram_com