#بی_هوا_دلسپردم_پارت_247
مامان:توکي حواس داشتي!!بدوبروحاضرشومن برم صبحونتودرست کنم
سريع پريدم تودسشويي دست و صورتم و شستم
اومدم بيرون مانتومشکي کوتاهموباشلوارجذب مشکي پوشيدم موهاموچپ زدم بيرون آرايش کردم مقنعموسرم گذاشتم عطرزدم کيف و گوشيمو گرفتم ازاتاق رفتم بيرون
اولين روزدانشگام بودگندزدم ساعت8کلاس داشتم يه ربع مونده بودبه8
بدون صبحونه خدافظي کردم رفتم سوارماشينم شدم و حرکت کردم سمت داشنگاه
خداروشکرتوشهرخودم قبول شدم اصلادوس نداشتم جاي ديگه اي داشنگاه قبول شم و خداروشکرانقددعاکردم که بلاخره مستجاب شد
ترسا و نسيم و بهارم تهران قبول شدن فقط نسيم افتاده بودشيراز که خودش و نامزدش حلش کردن و الان تهران دانشگاه ميره
بعداز20دقيقه رسيدم
بدوازماشين پياده شدم و رفتم تودانشگاه
گشتم تابلاخره کلاس و پيداکردم باعجله مثل گاوسرم و انداختم و رفتم توکلاس
باديدن استادچشام شدچهارتاآرسام اينجاچيکارميکرد
يعني اين استادماست نه واي
باصداي آرسام به خودم اومدم:رهاخانوم...
حرفشوقطع کردم و گفتم:رادهستم
آرسام:خانوم راداولا اين چه وقته دانشگاه اومدنه دومن اين چه طرزه واردشدن به کلاسه!
ديگه تکرارنشه خانوم رادحالام بشينين لطفا
romangram.com | @romangram_com