#بی_هوا_دلسپردم_پارت_238


يه تيپ ساده زدم آرايش ملايم کردم موهاموريختم بيرون وسايلموگرفتم و رفتم پايين ديدم همه حاضرن

آرسام:فقط دستم بهت برسه

زبون براش دراوردم که ميلادگفت:بچه هابسه بريم

همه سوارماشينامون شديم و حرکت کرديم سمت پارک بلاخره رسيديم يه جايي برانشستن انتخاب کرديم عصرونه خورديم بعدم پسرارفتن سراغه شام

خيلي شلوغ بوددختراگفتن بريم يکم قدم بزنيم پسرااجازه ندادن و گفتن تنهانه بعدازشام باهم ميريم آرسامم باچشماش بهم فهموندتکون نخورم و بتمرگم البته باآتنام همينطوري رفتارکرد

ساعت9شب بودکه پسراگفتن شام حاضره شام و باشوخي و خنده خورديم بعدم وسايلاروجمع کرديم گذاشتيم توماشين و رفتيم يکم بگرديم

پارک يکم خلوت ترشده بود کلي خلوچل بازي دراورديم حسابي خوش گذشت که اخرسرچندتاپسرازدور هي چشمک ميزدن و شماره نشون ميدادن

منودختراميدونستيم پسرابفهمن خون به پاميشه براهمين توجهي نکرديم

خدايي خيلي سيريش بودن تودلم غوغابودکه آرسام و بقيه پسراچشمشون به اين چندتاپاپتي نيفته لاغرمردنيا

يه مشت بزنيشون پخش زمين ميشن

توفکربودم که يهوآرسام باحرص گفت:اون چندتاپسره هيزدارن واسه دخترايه ماايمواشاره ميان!!

+نه باباهزيون ميگيابه ماچيکاردارن

آرسام:طرفداري نکن ازشون خودم ديدم داشتن چه گوهي ميخوردن

مادختراميزديم زيرش ولي پسرابدون توجه به ماباعصبانيت رفتن سمت اون چندتا

قلبم داشت ايست ميکرد

جوري اون بدبختاروزدن که زيردست و پاشون له شدن ازدماغ يکيشونم خون اومد

romangram.com | @romangram_com