#بی_هوا_دلسپردم_پارت_214


منم دلم خنک شدوالاحياروقورت دادن پرروها

يکم گذاشت که بستنيامونم آوردن

باشوخي و خنده بستنيامونوخورديم رامين حساب کردو باهم سوارماشين شديم

منودختراتويه ماشين بوديم

نسيم:دخيانظرتون چيه بريم يکم بگرديم؟

رزا:فداي زنداداج باهوشم بجم

تري:اهوووم بريم فقط به پسراخبربده نگران ميشن شهيدمون ميکنن

هممون خنديديم نسيمم باخنده گوشيشوگرفت و گفت:باشه

نسيم به رامين اطلاع داداون يکم مخالفت کرد

ولي نسيم بلاخره راضيش کردماهم رفتيم خيابون گردي

نزديکه يه ساعت توشهرچرخيديم نسيم با بالاترين سرعت رانندگي ميکردراستش هم ميترسيدم هم هيجان داشت

بعدازچنددقيقه رامين به نسيم زنگيدوگفت ديگه بسه و برگرديم ماهم راه افتاديم سمت خونه

اووف شهرترافيکم بودنيم ساعت الاف شديم

بلاخره بعدازنيم ساعت خسته و

کوفته رفتيم توويلاوکپيديم

نميدونم ساعت چندبودکه ازخواب بيدارشدم گلاب به روتون داشتم ميترکيدم داشتم ميرفتم سمت دسشويي که ديدم يه بنده خدايي داره اون توکارشوميرسه

romangram.com | @romangram_com