#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_587
- واقعا ، برای لحظه ای نمی زارم از جلوی چشمم کنار بری
آسمان با لبخندی عاشقانه گفت :
- هیچ وقت نزار
بهرام با چشمانی پر از عشق به چشمان او نگاه می کرد و آرام گفت :
- عاشقتم
آسمان با چشمانی لبریز از محبت با لحنی عاشقانه گفت :
- منم عاشقتم
بهرام با لبخند سرش را خم کرد ، آسمان هم سرش را کمی جلو برد لبان هم را آرام و عاشقانه بوسیدند ، سرشان از هم جدا شد ، بهرام با عشق می خندید ، پیشانیشان را به هم تکیه دادند ، آسمان می خندید ، ترانه به آخر رسیده بود ، بهرام دستانش را کمی بالا برد و دور کمر او محکم کرد ، با خنده او را جا بلند کرد ، آسمان دستانش را دور گردن او محکم کرد و بلند بلند می خندید ، بهرام او را دور خودش می چرخاند ، هر دو می خندیدند ، پدر و مادر بهرام خواهر و بردارش ، خاله سمانه و خانواده اش و همینطور سمندریان سر پا ایستاده و دور پیست با عشق به آندو نگاه می کردند ، چشمان مادرو پدر بهرام پر از اشک بود ، سمانه نم اشکی را در چشمانش حس می کرد .
بهرام در تاریک و روشن اتاق به خواب عمیقی رفته بود ، ولی کم کم چین ملایمی روی پیشانیش افتاد ، چشمانش آرام باز شد ، روی صورت پف کرده اش ته ریش نشسته بود ، سرجایش نیم خیز شد ، بالا تنه اش لخت بود ، به کنارش نگاه کرد ، لبخندی بر لبش نشست ، آسمان کنارش روی شکم خوابیده بود ، موهایش روی صورت پخش بود ، با عشق و نوازشی آرام موها را کنار زد ، خم کرد ، و شانه لخت آسمان را بوسید ، سرش را روی موهای او گذاشت ، و نفس عمیقی کشید ، سرش را عقب کشید ، درست نشست پتو را کنار زد ، از تخت خواب کوچک پائین آمد ، از روی کف اتاق بلوز و شلوار سیاه براقش را بلند کرد ، پوشید ، دستی میان موهای بهم ریخته اش برد ، چرخید به آسمان که خوابیده بود لبخندی زد ، سپس بطرف پله ها رفت با دو پله روی عرشه کشتی رفت ، کشتی تفریحی بهرام روی شفاف ترین ابهای دنیا ، لنگر انداخته بود ، بهرام خمیازه ای کشید ، در شفق ( تاریک و روشن ) با لبخند و آرامش به آسمان چشم دوخت ، چیزی به طلوع خورشید نمانده بود به آسمان نگاه می کرد ، که گرمی دستی را روی شانه اش حس کرد ، به عقب برگشت ، آسمان با صورتی پف کرده و لبهای خندان به او نگاه می کرد ، آسمان بلوز و شلوار سفید رنگی به تن داشت ، بهرام دستش را دور کمر او حلقه کرد ، او را جلوی خود برد ، دستانش را دور شکم او حلقه کرد آسمان هم دستانش را روی دستان او گذاشت ، بهرام سرش را خم کرد ، گردن او را بوسید ، آسمان با چشمانی بسته از این کار او لذت برد ، بعد از اینکه بهرام سرش را عقب برد ، سرش را بطرف او چرخاند ، با عشق به چشمان او زل زد ، و زمزمه وار گفت :
- عاشقتم
بهرام لبخند عاشقانه ای به او زد
- منم دیوانه وار عاشقتم
آسمان با آرامش سرش را به گونه بهرام تیکه داد ، هر دو با عشق و چشمانی درخشان به طلوع خورشید چشم دوختند .
آندو یک روز پیش از مراسم ازدواجشان نیمی از ثروتشان را به خیریه بخشیدند .
romangram.com | @romangram_com