#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_579
یکی از آندو با نفسی بریده گفت :
- شلیک نکنید ، ما از مامورهای امنیتی هستیم نزنید
شوزن چیان عصبی رو به تیموریان کرد
- چی شده ؟ اونا نقشه شون رو عملی نکردن ؟
تیموریان احساس می کرد ، می تواند مانند یک گرگ زوه بکشد ، با صدای مایوس گفت :
- اونا دارن کارشون رو انجام می دن
- یعنی چی ؟
- اونا به دنبال مجسمه ها نبودن ..... اونا در حال زمینه چیدن برای کار دیگری بودند
- این غیرممکنه ... کامیون ، عکسها ، این همه وقت
- بفهم اونا می دونستند ، ما دنبالشون هستیم ، می دونستند
رنگ از روی سوزن چیان پرید :
- خدایا اونا الان کجا هستند ؟
هوا کمی سرد بود و آفتاب با بی حالی می تابید ، بهرام ایروانی و آسمان زادمهر به کارگاه سنگ تراشی نزدیک می شدند ، بهرام ایروانی خود را کاملا سیاه کرده بود ، او حالا یک سیاه پوست بود با رنگی زغالی ، کت و شلوار خردلی رنگی بر تن داشت ، کلاه گیس سیاه فر که سرش را بزرگتر نشان می داد بر سر داشت ، یک کیف سامسونت نقره ای در دست داشت .
آسمان زادنهر ، کلاه گیس خاکستری بر سر داشت و روسروی کوچکی را سفت بسته بود ، بلوز و دامن گشادی بر تن کرده بود ، چروکهای بر صورتش دیده می شد ، رنگ چشمانش قهوه ای کدر ، به کندی راه می رفت ، کیف دستی سیاه رنگی هم روی بازوش بود ، آندو با فاصله آسمان در جلو و بهرام در پشت سر او در میان جمعیت به کارگاه نزدیک می شدند ، آندو با انبوه بازدیدکنندگاه وارد سالن انتظار کارخانه شدند ، به صحبتهای راهنماهای گردشگران گوش می کردند
romangram.com | @romangram_com