#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_563
- آماده شو بریم بهت بگم
بعد از چند دقیقه صدای درب آمد ، سوزن چیان با تمسخر رو به تیموریان گفت :
- هیچ راهی ندارن که اون مجسمه ها رو بردارن ، من همه کار ها رو کردم
- اگر کوچکترین روزنه ای باشه بهرام ایروانی اون رو پیدا می کنه
سوزن چیان از عصبانیت به خود می پیچید ، دلش می خواست تیموریان را خفه کند ، ولی به افسر کنار دستیش گفت :
- به ماموران بگو از رفت و آمد این دو عکس بگیرین
- بله قربان
- و بیشتر مراقب باشند ، این دو نباید بفهمنن تحت تعقیبن
- بله قربان
نگاهی به تیموریان کرد
- راضی شدی
او تنها پوزخند زد .
بهرام و آسمان هر جا می رفتند ، به شدت از آنها مراقبت می شد ، آندو بطور جداگانه به اطراف می رفتند ، بهرام به یک چاپخانه رفت ، سراب و کارآگاه همراهش مکالمه طولانی او را با مسئول چاپخانه دیدن ، وقتی بهرام آنجا را ترک کرد ، سراب داخل رفت و کارآگاه دیگر به دنبال بهرام ، او از صاحب چاپخانه با نشان دادن کارت خود پرسید :
- مردی که اینجا بود چی می خواست ؟
romangram.com | @romangram_com