#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_560
- البته
- برای بعضیا وسوسه کننده ان
بهرام چشمکی به او زد ، نگهبانی که کنار آندو ایستاده بود ، با غرورگفت :
- کسی نمتونه به این موزه دستبرد بزند
آسمان به بهرام نگاه کرد ، بهرام پوزخند مغرورانه ای زد ، آندو به وسط موزه رسیده بودند ، جای که شلوغتر بود و یک سنگ الماس صورتی رنگ را به نمایش گذاشته ببود ، آن الماس بطور شگفت انگیزی زیبا بود ، بهرام با صدای راز آلود گفت :
- بنظر میاد برای پیش از بازنشستگی سوژه جالب پیدا کردیم
آسمان لبخندی مرموزی شد
- درسته
با نگاهی به اطراف گفت :
- ولی خطرناک بنظر میاد
- خطر ؟!
- بله خطر
بهرام نگاه پر محبتی به آسمان کرد
romangram.com | @romangram_com