#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_537
آسمان با لبخند بلند شد تا همراه آنها برود ، بهرام با حرص به او نگاه می کرد ، گلاره با لبخند به آنها نگاه کرد و بیرون رفت ، مادر و آسمان هم به دنبالش ، مادر از آشپزخانه بیرون رفت ، پیش از اینکه آسمان بیرون برود ، بهرام دستش را کشید ، او را عقب آورد آسمان متعجب به او نگاه کرد
- چی شده ؟
بهرام با حرص به او نگاه می کرد ، او را عقبتر کشید :
- بیا
- چی شده ؟
بهرام به کابینت تکیه داد ، او را در آغوش کشید ، آسمان با لبخند به او نگاه کرد
- چرا اینطوری نگاه م می کنی ؟ از دستم ناراحت هستی ؟
بهرام به او چشم غره ای به او رفت :
- خیلی
- چرا ؟
- از صبح تمام مدت با مامان و گلاره ای پس من ؟
آسمان خندید ، صورت او را نوازش کرد
- نمی دونستم حسودی
بهرام خندید
romangram.com | @romangram_com