#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_526


کامران درب سالن را باز کرد ، با خنده هر دو وارد شدند ، بیشتر چراغهای خانه خاموش بود ، از صدای آندو پدر به داخل سالن آمد و با دیدن بهرام لبخند زد

- خوش اومدی بابا

بهرام خندید و بطرف او رفت ، همان موقعه مادر هم از اتاق بیرون آمد و او را دید با شادی بطرف ، او را در آغوش کشید

- خوب کردی اومدی خونه عزیزم

بهرام با خوشحالی گفت :

- نمی تونستم نیام

کامران از کنارها گذاشت و با خمیازه گفت :

- من برم بخوابم

پدر رو به بهرام کرد و گفت :

- تو هم خسته ای برو بخواب

بهرام از مادرش پرسید :

- مامان کجا بخوابم

- خب معلومه اتاقت


romangram.com | @romangram_com