#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_514
بهرام خندید:
- مهم نیست برو.
کامران با سرعت غذا سفارش داد و راه افتاد ، بهروز همراهش رفت، مادر و گلاره هم بطرف آشپزخانه رفتند، بهرام کنار آسمان نشست، آسمان با چشمانی شاد به او نگاه کرد:
- خوبی؟
بهرام با لبخندی درخشان به او نگاه کرد:
- عالی.
- بریم صورتت رو بشور
- چطور ؟
- از بس اشک ریختی صورتت لک شده
- بریم
بهرام سر پا ایستاد،کتش را از تنش بیرون آورد و روی تکیه گاه انداخت، بطرف دستشویی راه افتاد و آسمان به دنبالش، کنار روشویی پیش از اینکه درب را باز کند ، بلند فریاد کشید :
- مامان حوله
بهرام داخل روشوی شد ، آسمان کنارش ایستاده بود ، نگاهش می کرد ، بهرام سرش را بلند کرد و او را دید ، دستش را دراز کرد و او را داخل کشید ، آسمان شروع به شستن صورتش کرد ، مادر با حوله ای سبزرنگ بطرف او می آمد ، بهرام با لبخند بطرفش رفت ، مادر با چشمانی پر از اشک شوق گفت :
romangram.com | @romangram_com